سيد محمد باقر برقعى
2943
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در فصل سوگوارى بايد براى بودن كارى نمود كارى * حتّى اگر ز ياران حاصل نگشت يارى بايد حريم جان را از غم سترد ، زيرا * درمان نگشته دردى با آه و اشكبارى مصباح راهجويان عشق است و آشنايى * مشكلگشاى انسان صبر است و پايدارى چون در خزان هستى پيريست همّتى كن * روزى اگر شكفتى چون غنچهء بهارى برخيز و پايكوبان بشكن طلسم خود را * زانوى غم رها كن در فصل سوگوارى تكرار كن به گرمى فرياد خويشتن را * اين است رسم بودن ، آيين ماندگارى بر مركب مرادت محكم نشين كه دشمن * دارد هنوز در سر ، انديشهء سوارى از خلوت حريفان آيد صلاى كشتن * وز جمع پاكبازان ، آهنگ سربدارى « هيهات منّا الذّلة » درسيست جاودانه * پا در ركاب خون كن در راه رستگارى با ياد رفتگانم ، دارد شرار سينه * شعرى اگر سرودم ، اكنون به يادگارى اختيار در قفس در جهان سودى ندارد مرده را پيغام يار * كى اثر بخشد كوير خشك را باد بهار عاشقان را در طلب پاى ارادت خسته شد * در قياس آسانتر آمد مرگ را از انتظار لب اگر از لب نگردد باز از بىهمدميست * حرفها ناگفته داريم از سكوت روزگار سركشان را مىكند دست طبيعت سر به زير * سر به پاى سنگ سايد با غرورش آبشار تنگچشمى اهل دنيا را نشايد چون درخت * سايه دارد بيشتر افزون چو گردد شاخسار با محبّت مىتوان در كنج دلها جا گرفت * با زبان خوش برون آرد سر از سوراخ مار بند بگشا از زبان خلق تا آيد سخن * شير غرّان در قفس هرگز ندارد اختيار